معنی مزکی
9 بازدید
[ مُ زَکْ کا ] (ع ص) زکوة (زکات) داده شده از مال. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (غیاث): که مال مزکی دارند و جامهٔ پاک. (گلستان). || پاکیزه شده و پاک کرده شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث). مطهر. پاک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر زو نعت مصطفای مزکی برآورم. خاقانی (چ هند ص ۱۸). تو بی زیور محلائی و بی رخت مزکائی و بی زینت مزین. سعدی (کلیات ص ۵۴۰). || ستوده شده بوسیلهٔ خود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زکات از کسی گرفته. (از منتهی الارب).[ مُ زَکْ کا ] (اِخ) یکی از اسماء حضرت محمد (ص) است. (حبیب السیر چ طهران ص ۱۰۱).[ مُ زَکْ کی ] (ع ص) پاک و پاکیزه کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || زکات دهنده از مال. || ستاینده خود را. || زکات از کسی گیرنده. (از منتهی الارب). || آنکه عدول را تزکیه کند. (دهار). کسی را گویند که به تزکیهٔ شهود می پردازد و از حال آنان بحث میکند و قاضی را از درجهٔ اعتبار آنان مطلع می سازد. (سمعانی). آنکه شهود را تزکیه کند. (مهذب الاسماء). آنکه شاهدان عادل را تزکیه و آنها را به پاکی و پارسائی توصیف کند. (السامی). ج، مزکیان : اینهاکه دست خویش چو نشبیل کرده اند اندر میان خلق مزکی و داورند. کسائی (از مجمع الفصحا ج ۱ ص ۴۸۳). مردی سی چهل اندرآمدند مزکی و معدل از هر دستی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۷۶). گفت [ مسعود ] به طارم باید نشست که حسنک را آنجا خواهند آورد با قضات و مزکیان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۰). قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان... همه آنجا[ به طارم ] حاضربودند و بنشستند. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۰). تنی چند از بزرگان عدول مزکی که ملازم مجلس او بودند. زمین خدمت ببوسیدند. (گلستان سعدی). || معرف. شناساننده : روغن مصری و مشک تبتی را در دو وقت هم معرف سیر باشد هم مزکی گندناست. خاقانی (چ عبدالرسولی ص ۸۸).
کلمات همقافیه با «مزکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر