معنی مزکوم
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) به زکام مبتلا شده. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). بیمار زکام. (آنندراج). گرفتار زکام و زکام زده. (ناظم الاطباء). زکام گرفته. (دهار). مأروض. سرماخورده. آنکه زکام دارد. چائیده. زکام کرده. زکام یافته. چایمان کرده. مضئود. صاحب زکام. ثطاعی. مکزوز. مضئوک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نزد مخدوم فضل تو نقص است پیش مزکوم مشک تو بعره است. خاقانی (دیوان ص ۸۳۳). - مزکوم بودن؛ زکام بودن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به زکام و ترکیبات آن شود.
کلمات همقافیه با «مزکوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر