معنی مزوق
4 بازدید
[ مُ زَوْ وَ ] (ع ص) آراسته و درست و منقش از هر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). هر چیز آراسته و زینت کرده شده و منقش. (ناظم الاطباء). آراسته و منقش. (دهار). بنگار. مزین. بنگاشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - بیت مزوق؛ خانهٔ نگارکرده. (مهذب الاسماء). - شعر مزوق؛ شعر مروق. شعر بدون تعقید و روان. (از اقرب الموارد). - کلام مزوق؛ کلام آراسته. سخن آراسته به صنایع ادبی و لفظی. (یادداشت مرحوم دهخدا). || مزأبق. (از اقرب الموارد). || مذهب. اندود به طلا یا جیوه. (یادداشت مرحوم دهخدا). - درهم مزوق؛ درهمی به روی کشیده. (مهذب الاسماء). درهم مزأبق. درهم به جیوه اندوده. (از اقرب الموارد).[ مُ زَوْ وِ ] (ع ص) آراینده و درست کنندهٔ سخن و کتاب. (منتهی الارب). آراینده. (دهار). نگارنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || نقاش. (دهار). || مُذَهِّب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ادریس و جم مهندس، موسی و خضر بنا روح و فلک مزوق، نوح و ملک دروگر. خاقانی.
کلمات همقافیه با «مزوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر