معنی مزغ
6 بازدید
[ مَ ] (اِ) مغز. مخ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ای زیرکان خداوندان مزغ و خداوندان خرد (در ترجمهٔ یااولی الالباب). (کشف الاسرار ج ۱ ص ۴۷۲). || مغز دانه.مغز هستهٔ میوه ها: و مزغ آن خوردن را شاید چون گردوک و بادام و فندق و فستق و آنچه بدین ماند. (ترجمهٔ تفسیر طبری از یادداشت مرحوم دهخدا). که پوست و مزغ آن بتوان خورد. (ترجمهٔ تفسیر طبری بنقل، از یادداشت مرحوم دهخدا). || مغزی. آنچه در میان دو کناره چیزی چون چرم یا پارچه نهند و سپس دو کناره را بهم بدوزند: التطبیب؛ مزغ در میان مشگ گرفتن. (از تاج المصادر بیهقی). الکلب؛ مزغ در میان ادیم گرفتن کلب. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «مزغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زغ» برای سرودن شعر