معنی مزر
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) شراب بوزه. مَرز. (ناظم الاطباء). بوزه را گویند و آن چیزی است مست کننده که از گندم و گاورس و جو سازند و به عربی نبید گویند. (برهان).[ مَ ] (ع ص) مرد خوش طبع و زیرک. || (مص) هموار پر کردن مشک و پستی بلندی نگذاشتن در آن. || آشامیدن بجهت چاشنی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || نرم شکنجیدن به انگشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). شکنجیدن به انگشت. (ناظم الاطباء). || خشم گرفتن بر کسی. || اندک نوشیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || (اِ) نشکنج. (ناظم الاطباء).[ مِ ] (ع ص) گول. (منتهی الارب) (آنندراج). گول. احمق. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِ) اصل و نژاد هر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بوزه و شراب ذرت و جو. (ناظم الاطباء). بگنی ارزن و جو که به عربی نبید خوانند. (آنندراج). بگنی ارزن و جو. (منتهی الارب). شراب جو و گندم و حبوب. (از اقرب الموارد). نبیذ گاورس. و گویند شرابی که از گندم و جو کنند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بوزه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قسمی از آب جو. (از دزی ج ۲ ص ۵۸۷). آب جو. (نشوءاللغة ص ۹۵).[ مِ زَرر ] (ع ص) خر گزنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ مَ زَ ] (اِخ) نام رودخانه ای در مازندران که در شهسوار به دریا میریزد. (مازندران و استرآباد تألیف رابینو بخش انگلیسی ص ۲۳ و ص ۲۰).
کلمات همقافیه با «مزر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زر» برای سرودن شعر