معنی مزاح

معنی مزاح

6 بازدید
[ مُ ] (ع ص) دور گردانیده. رانده. برطرف ساخته. - مزاح العله؛ بی تعلل و بهانه. بهانه برطرف کرده شده : در عوارض حاجات و سوانح مهمات مزاح العله گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). به خزائن و مراکب و اسلحه و اسباب سپه داری او را مستظهر و مزاح العله گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۶۲).
[ مِ /مَ /مُ ] (ع مص) با هم خوش طبعی کردن. (غیاث) (آنندراج). خوشمزگی. فکاهت. لودگی. چکگی. مفاکهة. مفاکهت. طیبت. مطایبه. مَزح. ممازحت. ممازحة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزاح کردن. (تاج المصادر). لاغ. (صراح). (منتهی الارب). خوش منشی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دُعبُب. دَعابة. (منتهی الارب). مداعبة. مباسطت با غیر از راه تلطف و استعطاف نه اذیت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مجارزة؛ با هم مزاح کردن که به دشنام ماند. (منتهی الارب). || (اِمص) به معنی شوخی به فتح میم تلفظ می شود اما در اصل به ضم یا کسر آن است. (نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز سال ۲ شمارهٔ ۱): گفت یاد دارم [ مسعود ] و مزاح میکردم. (تاریخ بیهقی ص ۱۶۲). مهتری بزرگ با تو به مزاح و خنده سخن می گوید و تو حد خویش نگاه نمیداری. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۴). ز هزل و لاغ تو آزار خیزد مزاح سرد آب رو بریزد.ناصرخسرو. ترا به محنت مسعودسعد عمر گذشت بدار ماتم دولت که نیست جای مزاح. مسعودسعد. مزاحی کردم او درخواست پنداشت دروغی گفتم او خود راست پنداشت.نظامی. اطلسی کز بهر تقوی و صلاح دوخت باید خرج کردی از مزاح.مولوی. زن بسی گفتش که آخر ای امیر گرمزاحی کردم از طیبت مگیر.مولوی. به مزاحت نگفتم این گفتار هزل بگذار و جِدّ از او بردار.سعدی. رجل دَعِب و داعِب و دَعّاب و دَعّابة؛ مرد بامزاح. (منتهی الارب). - مزاح آمیز؛ همراه با شوخی و مزاح. - مزاح پیشه؛ که همواره مزاح می کند. شوخ : متوکل مزاح پیشه بود. (مجمل التواریخ). || شادی رسانیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || ظرافت در گفتار: به مزاح، زبان خر را خلج داند. رجوع به ظرافت شود. - مزاح کننده؛ که شوخی و ریشخند و مزاح می کند. دَعوب. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ زْ زا ] (ع ص) بسیارمزاح. فراخ مزاح. مزاح کننده. لوده. چَکه. شوخ. بذله گو. بسیارطیبت. بسیارلاغ. آن که بسیار مزاح کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بسیار لاغ کننده. (ناظم الاطباء): به مداحان و مزاحان سعدالملک برخوانم چو اندر چنگ آن گرگان فتاد از بره بیزارم. سوزنی.

کلمات هم‌قافیه با «مزاح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید