معنی مزاج
5 بازدید
[ مِ ] (ع مص) آمیختن. (منتهی الارب). آمیختن چیزی به چیزی. || آمیختن شراب و جز آن. (منتهی الارب). || (اِمص) آمیزش. (السامی) (زمخشری) (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمان علامهٔ جرجانی). ج، اَمزاج و اَمزجه. آمیز. (زمخشری). امتزاج. آمیغ. (یادداشت مرحوم دهخدا). آمیختگی. قطاب. (منتهی الارب). || (اِ) مزاج الشراب؛ آنچه به وی آمیزند شراب را. (منتهی الارب). آنچه بدان شراب را آمیزند: آن شرابی که ز کافور مزاج است در او مهر نشکسته بر آن پاک و گوارنده شراب. ناصرخسرو. - قلیل المزاج؛ کم قوت و اندک نیرو: و یسقیه شراباً قلیل المزاج. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اصطلاح پزشکی) کیفیتی است که از تفاعل کیفیات متضادهٔ موجود در عناصر حادث می شود. (بحر الجواهر). و نیز رجوع به حکمت الاشراق ص ۱۹۸ و ص ۱۹۹ شود. اجتماع عناصر اربعه بعضی با بعضی دیگر بر وجهی که آن اجسام تفاعلی کنند بواسطهٔ کیفیات متضاده تا حدی که حاصل شود از ایشان کیفیتی متوسط متشابه در جمیع اجزاء. (قطب الدین شیرازی به نقل در فرهنگ علوم عقلی). کیفیتی است که از تأثیر کیفیات عناصر اربعه در بدن آدمی پدید آید: «و اگر دو کیفیت با یکدیگر باز کوشند و هر یک اندر گوهر یکدیگر اثر کنند و گوهر هر دو از حال بگردد آن را استحالت گویند و بدین استحالت قوت هر دو شکسته شود و کیفیتی میانه پدید آید آن را مزاج گویند...چهار کیفیت که ارکان است یکی گرم است و دوم سرد و سیم خشک و چهارم تر و...مزاج نه است یکی معتدل و چهار مفرد و چهار مرکب...هر اندامی از اندامهای یکسان (مانند پوست و استخوان و عصب) را مزاجی واعتدالی خاصه است...». (ذخیرهٔ خوارزمشاهی چ انجمن آثار ملی ص ۴۷ و ۴۸). مزاج هر اندامی یعنی آمیزش هر اندامی از گونهٔ دیگری است و کیفیت هر اندامی و گرانی و سبکی و...سختی هر یک از گونهٔ دیگر است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - مزاج اَتمّ؛ اکمل مزاجات است که در جمادات نزدیک به نفس نباتی است و در نباتات نزدیک به نفس حیوانی است و گاه از مزاج اتم، مزاج معتدل را خواهند. (قبسات ص ۴۳). و رجوع به کتاب شفا ج ۱ ص ۴۴۳ شود. (از فرهنگ علوم عقلی). - مزاج اشرف؛ همان مزاج اتم است و مزاج انسان را نیز اشرف گویند که پذیرهٔ تمام معارف و کمالات الهی است. (مجموعهٔ دوم مصنفات ص ۲۲۰، نقل از فرهنگ علوم عقلی). - مزاج اول؛ کیفیات اصلی عناصر اربعه (برودت، حرارت یبوست و رطوبت) میباشد در مقابل مزاج ثانی که کیفیات حاصله از امتزاج و ترکیب اجزاء عناصر است. (شفا ج ۱ ص ۳۷۹ از فرهنگ علوم عقلی). - مزاج برزخی؛ مزاج حاصل از عناصر و اجسام است. (نقل از فرهنگ علوم عقلی). - مزاج ثانی؛ رجوع به مزاج اول شود. - مزاج گوهران؛ کنایه از عناصر اربعه است که خاک و آب و هوا و آتش باشد و با زای فارسی هم بنظر آمده است (یعنی مژاج). (برهان) (آنندراج). چهار عناصر. - مزاج معتدل؛ مراد از مزاج معتدل مزاجی است که حاصل از تعادل اخلاط اربعه و ترکیب عناصر است. رجوع به مزاج اتم و کتاب شفا ج ۱ ص ۴۴۳ شود. (از فرهنگ علوم عقلی). - مزاج البدن؛ آنچه بدان اندام سرشته شده از طبایع. (منتهی الارب). آمیزش تن. || در اصطلاح اطباء کیفیتی که از آمیختن چیزها رسد مثلاً رنگ سرخ که از آمیختن برگ تنبول و کتهه و چونه پیدا شود و سرشت و طبیعت انسان را به همین سبب مزاج گویند که کیفیتی از امتزاج اربع بهم می رسد. (غیاث) (آنندراج): ترکیب اعضاء از اخلاط است و ترکیب اخلاط از مزاج و ترکیب مزاج از استقصات (اسطقسات). (قابوسنامه چ یوسفی ص ۱۷۶). و اگر خواهی که اندرین [ علم طب ] متبحر شوی... علم مزاج از کتاب الکون و الفساد طلب کن. (قابوسنامه ص ۱۷۹). گفتم مزاج هست ستمکار و چارضد گفتا که اعتدال سیم را بود ضرر. ناصرخسرو. گفتم چهار گوهر گشته ست پایدار گفتا مزاج مختلف آرندهٔ عبر.ناصرخسرو. مزاج اندامهای یکسان از آمیختن گرم با سرد و خشک با تر حاصل شده است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی ج ۱ ص ۲۲). موافقند به طبع و مزاج، روح و بدن مخالفند به ذات و به گوهر آتش و آب. مسعودسعد. مسافران نواحی هفت گردونند مؤثران مزاج چهار ارکانند.مسعودسعد. شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان.مولوی. وگر خود نیابد جوانمرد نان مزاجش توانگر بود همچنان. سعدی (بوستان). مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی. حافظ. مزاج باده پرستان گرفته ام در عشق به جان از آن نبرد رغبتم که شیرین است. محمد قلی سلیم (از آنندراج). رفت جهان را ز عدالت مزاج جست در آغاز حرارت مزاج.(از آنندراج). || یکی از چهار حرارت و برودت و رطوبت و یبوست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزاج در پیش قدماء و اطباء نه گونه بوده است معتدل، حاد، بارد، رطب، یابس، حار و رطب، حار و یابس، بارد و رطب، بارد و یابس. (یادداشت مرحوم دهخدا). قدما به چهار مزاج اصلی قایل بودند: ۱- مزاج صفراوی گرم و خشک، که در نتیجهٔ غلبهٔ صفرای زرد است. ۲- مزاج دموی یا خونی گرم و مرطوب است. ۳- مزاج مالیخولیائی (سوداوی) در این مزاج سودا غلبه دارد و سرد و خشک است. ۴- مزاج بلغمی که در نتیجهٔ ازدیاد لنف در بدن است، سرد و مرطوب ...از سوی دیگر قدماء مجموعاً به ۱۲ نوع مزاج قایل بودند و آنها را به سه دسته تقسیم می کردند از این قرار: ۱- مزاجهای سادهٔ مفرد - شامل مزاجهای گرم، سرد، خشک، تر. ۲- مزاجهای سادهٔ مرکب -شامل مزاجهای گرم و تر، گرم و خشک، سرد و تر، سرد و خشک. ۳- مزاجهای مادی -شامل مزاجهای بلغمی، دموی، صفراوی، سوداوی : جهان چو یافت ثبات ای شگفت گرم و تر است مزاج گرم و تر آری بود مزاج شباب. مسعودسعد. هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صد بار. انوری (ص ۱۶۵). مزاج گرم را حلوا زیان است.کاتبی. || هیئت ترکیبی و ارتباطی بدن و اعضاء آن با هم که حاصل از تعادل اخلاط اربعه و ترکیب عناصر است : جانی چو مزاج مشتری پاک ز آلایش سوزیان ببینم.خاقانی. لطف از مزاج دهر بشد گوئی ای مرد لطف چه؟ که وفا هم شد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۷۶۰). مزاج اگرچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید. (گلستان سعدی). عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج. سعدی (بوستان). - آتش مزاج؛ تند. که زود خشمگین گردد. از حال برود. - خاکشیرمزاج؛ سازشکار. که قابلیت انعطاف و سازش بسیار دارد. - راست مزاج؛ که مزاجی و طبیعتی معتدل دارد. - زنگی مزاج؛ آتش مزاج. - سردمزاج؛ مقابل گرم مزاج. در اعتقاد قدما مراد از سردی مزاج همان است که در طب امروز به نام هیپوتیروئیدی یا نارسائی غدد تیروئیدی نامیده می شود. (از حاشیهٔ ذخیرهٔ خوارزمشاهی چ انجمن آثار ملی ج ص ۹۲). - || که دارای تمایل جنسی نیست. - سوءالمزاج؛ بیرون شدن مزاجی از اعتدال... چنان که یا گرم تر شود از معتدل یا سردتر و این را سوءالمزاج مفرد گویند و یا چنان بود که از دو کیفیت بیرون شود و این را سوءالمزاج مرکب گویند... و سوءالمزاج یا با ماده باشد یا بی ماده و سوءالمزاج بی ماده را سوءالمزاج ساده گویند و با ماده را سوءالمزاج مادی گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی ج ص ۲۲). - ضعیف المزاج؛ بی بنیه. کم بنیه. رجوع به بنیه شود. - || امروز به زن یا مردی گفته می شود که تمایل جنسی ندارد. رجوع به سردمزاج شود. - علیل المزاج؛ ناخوش احوال. کسی که بیماری مزمن درونی دارد. - گرم مزاج؛ منظور قدما از گرمی مزاج آن چیزی است که امروزه با هیپوتیروئیدی تطبیق می کنند. (از حاشیهٔ ذخیرهٔ خوارزمشاهی ج ۱ ص ۶۲). - محرورالمزاج؛ گرم مزاج. - مزاج از عدالت و استقامت رفتن یا برگشتن یا مخبط شدن اعتدال مزاج؛ کنایه از فاسد شدن مزاج. (یادداشت مرحوم دهخدا). از دست رفتن سلامت بدن که اعادهٔ صحت ممکن نباشد یا دشوار باشد:
کلمات همقافیه با «مزاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر