معنی مز
7 بازدید
[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان خنج بخش مرکزی شهرستان لار، در ۹۰ هزارگزی غرب لنگه و دامنه کوه گوگردی، درمنطقهٔ گرمسیر واقع و دارای ۲۹۸ تن سکنه است. آبش از قنات و چاه محصولش غلات و پنبه، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ مَ زز ] (ع مص) مکیدن. (تاج المصادر) (منتهی الارب) (دهار) (ناظم الاطباء). مکیدن چیزی را؛ یقال مزه مزاً؛ مکید آن را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مزیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ زز ] (ع ص) صعب و سخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ مِ زز ] (ع اِ) افزونی. فضل و فزونی. یقال: له مز علیک؛ أی فضل، مر او راست فضل و فزونی بر تو. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || اندازه و مقدار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ زز ] (ع ص) ترش و شیرین. آنچه که طعمش بین ترش و شیرین باشد. میخوش مزه. (منتهی الارب) (برهان). مَلَس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). لب ترش. دومزه. (لغت محلی شوشتر خطی ذیل دومزه). رجوع به ملس شود: و انار ترش و شیرین که آن را به تازی المز گویند در علاج جگر به کار آمده است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || شراب که طعم آن لذیذ باشد. (از اقرب الموارد). می ترش و شیرین. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مز» برای سرودن شعر