معنی واژه مرگی
5 بازدید
[ مَ ] (حامص، اِ) موت. هلاک. مردن. مرگ. مرگ و میر: سرمای صعب پیش آمد به سیستان چنانکه درختان و رزان و میوه ها خشک شد و مرگی و وبای صعب بود. (تاریخ سیستان). چنین گفت داننده دل برهمن که مرگی جدائی است جان را ز تن. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۳۶). چو مرگی ز تن برگشایدش بند ز دوگونه افتد به رنج و گزند. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۳۶). بپرسید بازش که مرگی چه چیز همان مرده از چند گونه است نیز. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۳۶). در این سرای ببیند چو اندرو آمد که این سرای ز مرگی دری دگر دارد. ناصرخسرو. کند چو گرم کند پارهٔ عقاب صفت عقاب مرگی گردد سنان او پرواز. مسعودسعد. گردش آسمان دایره وار گاه آرد خزان و گاه بهار دیده ای را زند ز انده نیش جگری را خلد ز مرگی خار.مسعودسعد. دنیاکه در او زنده دلی را مرگیست نشو گل عیش من ز اندک برگیست. بدیع ترکو. سفر نکردن از آن کشور از گران جانی است که مرگی دل و قحط غذای روحانی است. میرزا صائب. - امثال: ما که خوردیم سیر و پر، مرگی بیفتد توی لر، قجر بمیرد گر و گر. || آثار مرگ : چو آگاهی کشتن او رسید به شاه جهان مرگی آمد پدید.دقیقی. || وبا. (غیاث). وبا که عبارت از فساد هواست و طاعون و در این صورت معنی ترکیبی آن منسوب به مرگ باشد. (آنندراج). حمام. (مهذب الاسماء). مرگامرگی. مرگامرگ. تبوق. مرض عام :