معنی واژه مره
5 بازدید
[ مِ رَ / مِ رْ رَ ] (پسوند) ظاهراً مزید مؤخر امکنه قرار گیرد: تیمرة. سیمرة. صیمرة. قیمرة. رجوع به مادهٔ بعد شود.[ مَ رِهْ ] (ع ص) نعت است مصدر مَرَه را. رجوع به مَرَه شود. || رجل مره الفؤاد؛ مرد بیماردل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ رْ رَ ] (اِ) (مأخوذ از عربی یا معرب از فارسی) باره. کرت. بار. باره. نوبت. دفعه. کش. پی. راه. سر. این کلمه یا فارسی و یا تعریب از بارهٔ فارسی است. جوالیقی در المعرب (ص ۱۸۴) آرد: قال ابن قتیبة و ابن درید فی قول العجاج: یوم خراج تخرج السمرجا، أصله بالفارسیة، سه مره؛ أی استخراج الخراج فی ثلاث مرات. و قال اللیث: السمرج؛ یوم جبایة الخراج. و قال النضر، المسرج؛ یوم تنقد فیه دراهم الخراج، یقال سمرج له؛ أی أعطه. -انتهی. و صاحب لسان العرب در ردیف شین معجمه گوید: الشمرج؛ یومٌ للعجم یستخرجون فیه الخراج فی ثلاث مرات... -انتهی. و در تداول امروزی گویند فلان روزمره ده تومان عایدی دارد. یعنی هر روزه، و در کلمهٔ صیمرة (نام موضعی به بصره و هم بلدی میان دیار جبل و دیار خوزستان) باز این کلمه چون مزید مؤخر آمده است. و در پهلوی موراک به معنی شمار و عدد و مبلغ و مقدار، و سماربه معنی یاد کردن و شمردن آمده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آزادگی و طمع بهم ناید من کرده ام آزمون به صد مره. ناصرخسرو. آن را که همچو سنگ سر مره روز بدر در حرب همچو موم شد از بیم ضربتش. ناصرخسرو. - مره ای؛ مرةً. دفعه ای. نوبتی. کره ای. کرتی. یکی. باری. - بالمرة؛ کاملا. یکبارگی. - || دفعةً. غفلةً. ناگاه. (ناظم الاطباء). ناگهان. فجأةً. || شماره. شمار. عدد. حساب. حد. تعداد: در راه نشابور دهی دیدم بس خوب انگشبهٔ او را نه عدد بود و نه مره.رودکی. || اندازه. پیمانه. (ناظم الاطباء). || در تداول مردم قزوین، آنجا که بازی را از آن آغازند. مبدأ. آغاز بازی. - سرمره؛ مبدأ. آغازگاه.[ مَ رَهْ ] (ع مص) بی سرمه شدن چشم شخص و یا تباه گردیدن آن از بی سرمگی و یا سپید گشتن سرمه جای از گرداگرد چشم و یا ترک گفتن سرمه است بطوری که داخل پلکهای شخص سپید گردد. و نعت آن أمره و مَرهاء و مَرِه باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ رْهْ ] (ع ص، اِ) جِ مَرهاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به مرهاء شود. || جِ أمره. (ناظم الاطباء). رجوع به اَمره شود.