معنی مروض
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر روض و ریاضة. رجوع به روض و ریاضة شود. || فرس مروض؛ اسب رام کرده. (منتهی الارب). مطیع و مسخر شده و راه رفتن را آموخته. (از اقرب الموارد).[ مُ رَوْ وِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ترویض. رجوع به ترویض شود. ریاضت دهنده. (غیاث) (آنندراج).[ مُ رَوْ وَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر ترویض. رجوع به ترویض و مَروض شود. ریاضت داده شده. (غیاث) (آنندراج). کره اسب مطیع و مسخرشده و راه رفتن را آموخته. (از اقرب الموارد). - مروض کردن؛ رام کردن. آموخته ساختن. ریاضت دادن : نفسها را تا مروض کرده ام زین ستوران بس لگدها خورده ام.مولوی.
کلمات همقافیه با «مروض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وض» برای سرودن شعر