معنی مروح
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) چاه باد رسیده. (منتهی الارب). غدیر که آن را ریح و باد رسیده باشد. مریح. و رجوع به مریح شود. || یوم مروح؛ روزی با بادی خوش. || غصن مروح؛ شاخ که باد به آن خورده باشد. (از اقرب الموارد). || شادمان و نشاطآور. (منتهی الارب). فرس مروح؛ اسب شادمان و خوشخرام. || قوس مروح، کمان شادکن بیننده را به حسن و خوبی خود و کمان خوش تیرگذار. (منتهی الارب).[ مُ رَوْ وِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ترویح. رجوع به ترویح شود. || فروشندهٔ خوشبوی و عطرفروش. (ناظم الاطباء).[ مُ رَوْ وَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر ترویح. رجوع به ترویح شود. خوشبوی شده. بوی عطر گرفته : مشام جان زنده دلان در دو جهان معطر و مروح گردانید. (دیباچهٔ دیوان حافظ). الدهن المروح؛ روغن خوشبوی یافته. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). روغن خوشبوی. (دهار).[ مِ رْ وَ ] (ع اِ) مروحة. بادکش. (منتهی الارب). بادزن. (بحر الجواهر). بادبزن. بادبیزن. هر چیز صفحه مانند که بحرکت در توان آورد متحرک شدن هوا و خنک شدن را به هنگام شدت گرما. ج، مَراوح. (اقرب الموارد). و رجوع به مروحة شود.
کلمات همقافیه با «مروح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر