معنی مرموق
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر رمق. رجوع به رمق شود. || نگریسته شده. (آنندراج). باز نگریسته. به ناگاه سبک نگریسته. (ناظم الاطباء). || مورد نظر. عالی : چون به خدمت رسید او را به اعزاز و اکرام تلقی کرد و به محل مرموق و مکان معمور مخصوص گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹). فایق پیش ایلک خان قبول تمام یافت و به مکان معمور و محل مرموق ملحوظ شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۲۷). || نازک و ظریف شده. || ضعیف و کوچک گشته. (ناظم الاطباء)
کلمات همقافیه با «مرموق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر