معنی مرغزی

معنی واژه مرغزی

7 بازدید
[ مَ غَ ] (ص نسبی) منسوب به مرو. اهل مرو. مروزی. در نسبت به مرو، غیر از مروی و مروزی، مرغزی نیز می گفته اند چنانکه در مجمل التواریخ و القصص (ص ۳۲۷) در شرح حال ابومسلم اصفهانی معروف گوید: او را کسانی که اخبار ندانند مرغزی گویند سبب آنکه به مرو خروج کرد همچنانکه سلمان را فارسی خواندندی از برای آنکه عرب همه زمین عجم فارس گفتندی و او از اصفهان بود جماعتی پندارند که او از فارس بوده است. (از یادداشت قزوینی ج ۷ ص ۷۷). یک دلیل آنکه مرغزی به معنی مروی است این است که مَرغاب نام رودیست که از پهلوی مرو میرود و آن را مرورود نیز گویند پس مَرغ و مرو نیز یکی است. (یادداشت مرحوم دهخدا). نیز نسبت برخی از شاعران اهل مرو که شعر و نامشان در فرهنگ اسدی آمده است مرغزی است نظیر ابونصر مرغزی، حکاک مرغزی، صفار مرغزی و طیان مرغزی : همانا زخم من کردی فراموش که از جانت خرد برد از تنت هوش همیدون زخمهای نامداران ستوده مرغزی چابک سواران. (ویس و رامین). زن مطربه ای مرغزی را به زنی کرده بود. (تاریخ بیهقی ص ۵۹۴). همچنین دائم نخواهد ماند برگشت زمان روی خوبت ششتری و موی جعدت مرغزی بی گمان شو آنکه روزی ابر دهر بی وفا برف بارد هم بر آن شاه اسپرغم مرغزی . ناصرخسرو. چنان خواندم که ناقلان دولت تا عالم است سه کس بوده اند که از جای به جای نقل کردند، اسکندر رومی و اردشیر بابکان و ابومسلم اصفهانی و او را [ ابومسلم ] کسانی که اخبار ندانند مرغزی گویند بسبب آنکه به مرو خروج کرد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۲۷). بی دست و دلش مردمی و مردی کردن چون شعبدهٔ مرغزی و حیلهٔ رازی است. مختاری. وفاق عدوی تو با دوستانش کم از خدعهٔ مرغزی باد و رازی.مختاری. ابلهی مرغزی بشهر هری سوی بازار برد لاشه خری.سنائی. گرچه با هم مرغزی و رازیند لیک باهم در سر یک بازیند. ابویزید مرغزی (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۲۷). متجندهٔ مرغزی هم در حال به خدمت او کمر بستند مرغزیان را بر لشکر و حشریان قسمت کردند آنچه مجمل می گویند نفری را از لشکری سیصد چهار صد نفس رسیده بود که بکشتند. قومی از سرهنگان مرغزی که تبع او بودند یک یک نزد او می رفتند. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۱۲۱). چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزی حدیثی کز آن لب به دندان گزی.سعدی. || زبان متداول مرغزیان مرو: روخ چکاد مرد اصلع باشد به پهلوی مرغزی. (لغت فرس اسدی). لاش، به زبان مرغزی غارت بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۱۵).
[ مَ غُ / مُ غُ ] (ص نسبی، اِ) منسوب به مرغز. بزشم. کرک بز. رجوع به مرغز شود: دراعهٔ سفیدی پوشیدی با بسیار طاقهای ملحم مرغزی. (تاریخ بیهقی). پشم پارهٔ مرغزی پاکیزه و نرم بپیچند برسان پلیته هموار و آن را به خویشتن بردارند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). مرغزی پشت را و گرده را گرم دارد و پوستین سمور سینه و جگر و گرده را گرم دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پر ایشان چون مرغزی بودی به نرمی. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ ۱ ج ۳ ص ۱۹۳ س ۲). قِهزّی، نوعی از جامهٔ پشمی سرخ مانند مرغزی. (منتهی الارب).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید