معنی مرغابی
5 بازدید
[ مُ ] (اِ مرکب) مرغ آبی. بط. (ناظم الاطباء) (آنندراج). اسم فارسی اِوَزّ است. (مخزن الادویه) اوز. اوزة. وز. وزین. اردک. حصانة. (دهار). نوعی از طیور از راستهٔ پرده داران از ردهٔ کاریناتها، که بیشتر در آب رودخانه ها و استخرها بسر میبرد و گاهی در خانه های شمال ایران نگهداری می شود. در مازندران اقسام بسیار مرغابی وجود دارد از میان آنها مرغابی گوش دراز و مرغابی شانه بسر زمستان را در اطراف بحر خزر به سر میبرند این دو قسم حیوان بواسطهٔ رنگ زیبای نقره ای خود امتیاز دارند. (جغرافیای کیهان): تو گفتی هر یکی ز ایشان یکی کشتی شدی زان پس خله ش دوپای و بیلش دست و مرغابیش کشتیبان. عسجدی. در شود بی زخم و زجر و در شود بی ترس و بیم همچو آذرشب به آتش همچو مرغابی بجوی. منوچهری. یا چنان زرد یکی جامهٔ عتابی پرز برخاسته زو چون سر مرغابی. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۹۸). تفکر کن در این معنی تو در شاهین و مرغابی گریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد. ناصرخسرو. مرغابی بسیار سخت بزرگ و اسفید به تابستان آنجا رود و به زمستان به طبرستان آید. (مجمل التواریخ و القصص). ای که من بازم و تو فرفوزی من چو شاهینم و تو مرغابی.معزی. سبق برده زوهم فیلسوفان چو مرغابی نترسد ز آب طوفان.نظامی. در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی کشتی رود اکنون که سر جسر بریده است. سعدی. سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی. سعدی. مرغابییم و عالم آب است جای ما در مجلسی که باده نباشد سراب ماست. صائب (از آنندراج). دبة؛ آوندی است از آبگینه به شکل مرغابی. (از منتهی الارب). نُحام؛ مرغابی سرخ. (منتهی الارب). - مرغابی بچه؛ بچهٔ مرغابی. جوجهٔ مرغابی :
کلمات همقافیه با «مرغابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر