معنی مرضی
4 بازدید
[ مَ ضا ] (ع ص، اِ) جِ مریض. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بیماران. ناخوشها. مقابل اصحاء. رجوع به مریض شود: {/Bلَیْسَ عَلَی اَلضُّعَفََاءِ وَ لاََ عَلَی اَلْمَرْضی ََ وَ لاََ عَلَی اَلَّذِینَ لاََ یَجِدُونَ مََا یُنْفِقُونَ حَرَجٌ... ۱-۱۶۹:۹۱/}(قرآن ۹/۹۱). هست دیدار تو شفای قلوب چشم مرضی بود به سوی شفا. سوزنی (دیوان ص ۳۴۰). - دارالمرضی؛ بیمارستان. (ناظم الاطباء).[ مَ ضی ی ] (ع ص) مرضو. (منتهی الارب). || خوش و پسندیده. (منتهی الارب). مختار. (یادداشت مرحوم دهخدا). آنکه یا آنچه مورد پسند باشد. مورد رضایت. خشنود و قانع شده. مقبول و مطبوع و خوش آیند. لایق ستایش و موافق میل و پذیرا. (ناظم الاطباء):
کلمات همقافیه با «مرضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر