معنی مرصع
5 بازدید
[ مُ صِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ارصاع. رجوع به ارصاع شود. || خرمابن بچه دار. ج، مراصع. (منتهی الارب). نخل که آن را «رصع» باشد. ج، مراصیع. (از اقرب الموارد). و رجوع به رصع شود.[ مُ رَصْ صِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ترصیع. منظم کننده و ترتیب دهنده. (ناظم الاطباء). ترصیع کننده. جواهر درنشاننده. آن که در تاج و جز آن دُرّ و جواهرات و سنگهای قیمتی نصب می کند. گوهرآما. رجوع به ترصیع شود.[ مُ رَصْ صَ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از ترصیع. درنشانده. دانه نشان. رجوع به ترصیع شود: و منبرهای بدیع العمل مرصع بالعاج والابنوس. (ابن بطوطه). || مرصع به جواهر. آنچه که در آن جواهرات به زر نشانده باشد. (غیاث) (آنندراج). درنشانده به جواهر. (ناظم الاطباء). جواهرنشان. گوهرنشان. گوهرنگار. به گوهر آژده. گوهرها نشانده. دانه نشان. محلی به جواهر. گوهرآمود. گوهر درنشانده : کلاه چهارپر زر بر سرش نهاده مرصع به جواهر. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۵). و خلعت بپوشانید از زر و طوق زرین مرصع به جواهر به گردن وی افکند. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۴). به دشت شابهار آمد [ مسعود ] با تکلفی سخت عظیم... چنانکه سی اسب با ستامهای مرصع به جواهر و پیروزه و یشم. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۲). و چند تن آن بودند که با کمرهایی بودند مرصع. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۰). امیر [ مسعود ] فرمود تا کمر شکاری آوردند مرصع به جواهر. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۹). و آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۷). و کرسی زر مرصع به جواهر بنهادند و بهرام بر آن کرسی نشست. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۶). ستام زر و مرصع به گوهر الوان که چرخ پیر نداند همیش کرد بها. مسعودسعد. صحن آن مرصع به زمرد و مینا. (کلیله و دمنه). فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع موسی و کلیم اللََّه و چوبی و شبانی . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۷۵۱). گلشن ترا نشیمن سلطان نوبهار چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود.خاقانی. از این زبان در افشان چو دفتر اعشی مرصع است به گوهر هزار طومارم.خاقانی. هزار اسب مرصع گوش تا دم همه زرین ستام و آهنین سم.نظامی. مرصع پیکری در نیمهٔ دوش کلاه خسروی بر گوشهٔ گوش.نظامی. که برقعیست مرصع به لعل و مروارید فروگذاشته بر روی شاهد جماش.سعدی. بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات.سعدی. این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون مرصع. (گلستان سعدی). - تاج مرصع؛ تاج درنشانده به جواهر. (ناظم الاطباء): داد از کسی مخواه که تاج مرصعش یاقوت پاره از جگر دادخواه یافت. (از صحاح الفرس). تاج مرصع به جواهر و طوق و یارهٔ مرصع همه پیش بردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۸). ای تاج کز جواهر دانش مرصعی بر فرق دین سید شاه بنی نزار. سوزنی (دیوان ص ۸۱). - سیف مرصع؛ شمشیر مرصع، شمشیر درنشانده به جواهر. شمشیری که دسته و نیام آن جواهرنشان باشد. (ناظم الاطباء):
کلمات همقافیه با «مرصع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صع» برای سرودن شعر