معنی مرشدی
6 بازدید
[ مُ شِ ] (حامص) مرشد بودن. عمل شخص مرشد. عمل ارشاد. راهبری. هدایت. پیری و مرادی. || تربیت مذهبی. (ناظم الاطباء). رجوع به مُرشِد شود. || (اِ) ظاهراً نام نوعی پارچه باشد: چو بادبیزن و مسواک داشت حکم علم بشد سجادهٔ زردک به مرشدی اشهر. نظام قاری (دیوان ص ۱۶). مله ریشهٔ میلک و مرشدی چه صوفک چه خود رنگ آن مسودی. نظام قاری (دیوان ص ۱۸۳).[ مُ شِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش سروستان شهرستان شیراز. واقع در ۳هزارگزی باختری سروستان و کنار راه شوسهٔ شیراز به سروستان. آب آن از قنات و محصول آن غلات و تنباکو و صیفی جات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ مُ شِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بوانات بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده؛ در ۲۴هزارگزی جنوب شرقی سوریان کنار راه ده بید به بوانات، در جلگه سردسیر واقع و دارای ۲۲۰ تن سکنه است. آبش از رودخانهٔ محله، محصولش غلات و حبوبات و شغل مردم آن زراعت است. در نزدیکی این ده معدنی بنام معدن سنگ سفید وجود دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «مرشدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر