معنی مرشد

معنی مرشد

7 بازدید
[ مُ شِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی است از مصدر ارشاد. راه راست نماینده. (غیاث) (آنندراج). هدایت کننده. (از اقرب الموارد). ارشادکننده. دلیل. رهبر. رهنمون. راهنما. هادی. راهبر. دستگیر: ... {/Bمَنْ یَهْدِ اَللََّهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً. ۲۶-۳۸۱۸:۱۷/}(قرآن ۱۸/۱۷). اما طبیب آفرینش دستوری نداد و عقل مرشد اجازت نفرمود. (از نامهٔ سنائی به خیام). || استاد و معلم و مربی و تربیت کننده. (ناظم الاطباء). || ادب آموزنده. || ناصح و پنددهنده. (ناظم الاطباء). واعظ. مذکر. || در اصطلاح امروزین عرب زبانان، راهنمای کشتیها در تنگه ها و کانالها. راهنمای کشتی. || در اصطلاح تصوف، مظهر عقل نزد صوفیان و مظهر نفس را دلیل گویند که بندگان را به راه راست هدایت می کنند و یکی مظهر اسم اللََّه و رحیم و دیگری مظهر اسم رحمان است. (از فرهنگ مصطلحات عرفا). || در اصطلاح تصوف، کسی است که راه راست بنمایاند. (از تعریفات جرجانی). کسی که تربیت و ریاست گروهی از صوفیان را بعهده دارد. کسی که تربیب و هدایت و ارشاد گروهی از صوفیان کند. پیر. پیر صوفیان. پیر طریقت. شیخ. شیخ ارشاد دستگیر. مراد. مقابل مرید، مقابل سالک، مقابل مضل. مقابل مسترشد: جان سخنوران را مرشد نشید من به بهر چنین نشیدی منشد نشید بهتر. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۹۰). امام مرشد محمد غزالی را گفتند. (گلستان سعدی). مرشد طبیب حاذق است علاج به نوعی که موافق حال مستر شد است میکند. (انیس الطالبین بخاری ص ۶۰). مرشد آن است که ذره و قطمیری را در محل شفقت فرو نگذارد. (انیس الطالبین ص ۱۹۷). - مرشد راه؛ نمایندهٔ راه و هادی طریقت. (ناظم الاطباء). - مرشد کامل؛ پیشوای صوفیه که خود به کمال رسیده باشد و طالبان را به کمال رساند. - || پادشاهان صفویه. (ناظم الاطباء). لقب عامی است سلاطین صفویه را: دیگر باره در خدمت مرشد کامل به تاج وهاج آراید و مسامحه ای که با رومیان کرده بود آن را به اقتضای زمان تقیه نام نهاده... (عالم آرا ج ۱ ص ۴۴۸). || در اصطلاح زورخانه، اصول دار زورخانه که با طبلی و آوازی و اشعاری محرک و مهذب ورزشکاران را به ورزش دارد و اصول نگاه دارد. آنکه در زورخانه اصول را با ضرب نگاه میدارد و اشعار حماسی و اخلاقی با اوزان خاصی که با حرکات هر ورزشی جداگانه موافقت دارد می خواند. طبال گود. (یادداشت مرحوم دهخدا). مرشد بر سکوئی به نام سردم که مشرف بر گود زورخانه است چهارزانو یا دوزانو بنشیند و حرکات ورزشکاران را با خواندن اشعاری مهیج و متناسب به اصول دارد و تناسب و هماهنگی دهد. || در عرف عام، شعبده بازان و معرکه گیران و مسأله گویان و نقالان و سخنوران و مداحان را با لقب مرشد می خوانند؛ مرشد ماشاءاللََّه، مرشد حسین... (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده).
[ مُ شِ ] (اِخ) فرزند علی بن مقلدبن نصربن منقذ، مکنی به ابوسلامه و مشهور به ابن منقذ، از امرای آل منقذ در شیزر نزدیکی حماة. مردی ادیب بود و به سال ۴۶۰ هـ . ق. در حلب متولد شد و به اصفهان و بغداد سفر نمود. بعد از مرگ نصربن علی حاکم شیزر از قبول حکومت آنجا خودداری کرد و به ادب پرداخت و به سال ۵۳۱ هـ . ق. در این شهر درگذشت. خطی خوش داشت و گویند هفتاد مصحف با خط خود نوشته است. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۸۷ از النجوم الزاهرة و مرآةالزمان).
[ مُ شَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر ارشاد. راهنمایی شده. راه یافته. راهبری گشته. و رجوع به ارشاد شود.

کلمات هم‌قافیه با «مرشد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید