معنی مرشح
6 بازدید
[ مِ شَ ] (ع اِ) مرشحة. (منتهی الارب). ترلیک؛ یعنی جامه ای که در زیر پوشند به جهت خوی و خوی گیر که در زیر نمد زین بر پشت ستور نهند. (منتهی الارب). آنچه در زیر «میثرة» قرار دارد. (از اقرب الموارد). نمد زین. (دهار). آب چین. (مهذب الاسماء). خوی چین. عرق گیر. ج، مَراشح. (دهار).[ مُ شِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ارشاح. رجوع به ارشاح شود. || عرق کننده و خوی کننده. (ناظم الاطباء). || شتر ماده ای که بچهٔ وی به رفتار آید. (منتهی الارب). زن یا ماده شتری که فرزند او بتواند بدنبال وی بدود و پا به پای او راه برود. (از اقرب الموارد).[ مُ رَشْ شِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ترشیح. رجوع به ترشیح شود. پرورنده و ادب دهنده. تربیت کننده فرزند و کودک. || در اصطلاح امروزین عرب زبانان، نامزد کننده. کاندیداکننده.[ مُ رَشْ شَ ] (ع ص) نعت مفعولی است از ترشیح. رجوع به ترشیح شود. || آراسته. (یادداشت مرحوم دهخدا). || پروریده. پرورده. (یادداشت مرحوم دهخدا). - مرشح کردن؛ تربیت کردن. بتدریج پروردن : چو کرد خواهد مر بچه را مرشح شیر ز مرغزار نه از دشمنی کندش آوار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ۲۸۰). || چکیده شده. || سیراب. (غیاث). || در اصطلاح امروزین عرب زبانان، نامزد برای انتخابات یا هر منصبی دیگر. کاندیداتور. داوطلب.
کلمات همقافیه با «مرشح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شح» برای سرودن شعر