معنی مرش
5 بازدید
[ مَ ] (ع مص) خدش و شکافتن پوست با سر انگشتان و ناخنها. (از تاج المصادر بیهقی). خراشیدن و سودن به سر انگشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). با سر انگشتان گرفتن همچون نیشگون. (از اقرب الموارد از لسان). || به سخن رنجانیدن کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ ] (ع اِ) خراش. (از منتهی الارب). || زمین که رویش باران رندیده باشد یا زمین که رویش به اندک باران روان گردد. (منتهی الارب). زمینی که باران روی آن را خراشیده باشد، یا زمینی که آب جاهایی از روی آن را بخراشد و به کندن و حفر کردن سیل نرسد، و یا زمینی که چون باران بر آن ببارد بسرعت جاری شود. ج، اَمراش و مُروش . (از اقرب الموارد). || «حضیض» و قسمت پائین از کوه. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).[ مِ ] (اِ) مِراش. قی و استفراغ. (ناظم الاطباء). شکوفه. اشکوفه.[ مُ ] (ع ص، اِ) جِ امرش. (اقرب الموارد). رجوع به امرش شود. || جِ مرشاء. (از اقرب الموارد). رجوع به مرشاء شود.[ مُ رِش ش ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ارشاش. رجوع به ارشاش در ردیف خود شود. || شواء مرش؛ بریانی که آبدار باشد و آب یا چربی از آن بچکد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مرش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رش» برای سرودن شعر