معنی مردمان
5 بازدید
[ مَ دُ ] (اِ) جِ مردم. خلایق. خلق. آدمیان. ناس. انس. اناس. جهانیان. انام : چاه پر کرباسه و پر کژدمان خورد ایشان پوست روی مردمان.رودکی. چون کشف انبوه غوغائی بدید بانگ و زخ مردمان خشم آورید.رودکی. اگر روزی از تو پژوهش کنند همه مردمانت نکوهش کنند. بوشکور. ز بس بر سختن زرش بجای مردمان هزمان زناره بگسلد کپان ز شاهین بگسلد پله. فرخی. ای از ستیهش تو همه مردمان بمست دعویت صعب و منکر و معنیت خام و سست. لبیبی. گفت کاین مردمان بی باکند همه همواره دزد و چالاکند.عنصری. نادانتر مردمان آن است که مخدوم را بی حاجت در کارزار افکند. (کلیله و دمنه). و بدان التفات ننمائی که مردمان قدر طبیب ندانند. (کلیله و دمنه). از رنجاندن جانوران و کشتن مردمان احتراز نمودم. (کلیله و دمنه). || اهالی : سکنهٔ آن بارسارغ، منک، نملیات شهرکهائی اند خرد و با نعمت و مردمان جنگی. (حدود العالم). || عامه. همگان. رعیت : هرون یک ساعتی در بارگاه ماند و مقرر گشت مردمان را که بجای پدر وی خواهد بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۱). مردمان امید در وی بستند. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۴). مردمان او را حرمت نگاه داشتندی. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۲). و مزیت جانب اولوالامر بر اصناف مردمان بدانست که... (سندبادنامه ص ۷). || کسان. اشخاص :
کلمات همقافیه با «مردمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر