معنی مردری
8 بازدید
[ مُ دَ ] (اِ مرکب) مرده ریگ. میراث. ترکه. ماترک. رجوع به مرده ریگ شود: وز آن مردری تاج شاهنشهی ترا شد سر از جنگ جستن تهی.فردوسی. بپرهیز از این گنج آراسته وزین مردری تاج و این خواسته.فردوسی. گر آن مردری کاویانی درفش بیابی شود روز ایشان بنفش.فردوسی. چو پیش آمدش روزگار بهی از او مردری ماند تخت مهی.فردوسی. برفت و جهان مردری ماند از اوی نگر تا که را نزد او آبروی.فردوسی. نماند و جهان مردری ماند از وی شد آن رنج و آسانی و رنگ و بوی. فردوسی. بماند این همه مال از او مردری اگر ناصری بود اگر قادری. حکیم زجاجی. || (ص مرکب) پست و فرومایه که کار از آن برنیاید. (از زفان گویا). وامانده. || کهنه و فرسوده به سبب میراث بودن : بود در مردری گریبانش دو درم بهر جامه و نانش.سنائی.
کلمات همقافیه با «مردری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر