معنی مردانه

معنی مردانه

3 بازدید
[ مَ نَ / نِ ] (ص نسبی، ق مرکب) خاص مردان. درخور مردان : حج زیارت کردن خانه بود حج رب البیت مردانه بود.مولوی. معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست. صائب. || متعلق به مردان. برای مردان. مخصوص به مردان: کفش مردانه، حمام مردانه، لباس مردانه. || چون مردان. به شیوهٔ مردان. با همت و پشتکار مردان. مردوار: مور که مردانه صفی می کشد از پی فردا علفی می کشد.نظامی. یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو.سعدی (کلیات چ امیرکبیر ص ۲۶۴). || شجاع. دلیر. نیو. متهور. بی باک. بنیرو: کیومرث را پسری بود همچو او مردانه پشنگ نام. (ترجمهٔ طبری بلعمی). مسلمه روی به بطال بن عمرو کرد و اندرهمه سپاه اسلام از او مردانه تر کس نبود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). این کیکاوس سپاه سالاری بود نام او رستم بن دستان و این رستم مردی بود که از جهان از او مردانه تر نبود و مهتر سیستان بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ز گردان دلیران ده و دو هزار سواران مردانه در کارزار.فردوسی. چنین داد پاسخ به فرزانگان بدان نامداران و مردانگان.فردوسی. تیر بر پیل آزماید تیغ بر شیر ژیان اینت مردانه سواری اینت مردی سهمگین. فرخی. ایا به بزمگه آراسته ز صد حاتم ایا به معرکه مردانه تر ز صد سهراب.فرخی. غلامی چند گردنکش مردانه داشت. (تاریخ بیهقی ص ۴۰۸). صد فیل با هزار سوار مردانه مبارز به کنار دریا فرستاد. (اسکندرنامهٔ خطی). و بهرام مردی مردانه بود و از ایران بود. (اسکندرنامهٔ خطی). و مردی بوده است با رای و داهی و مردانه واو بود کی قصد بیت المقدس کرد. (فارسنامه ابن بلخی ص ۴۸). هر یک مردی را از خویشان خویش اختیار کنید که به سلاحداری بباید بشرط آنکه مردانه باشد و یک مرد که جنیبت کشد و هم مردانه باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۷). با آنکه عاقل و عالم و مردانه بود رغبت به پادشاهی نکرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۴). این بهرام جور پرورش به عرب یافت... و سخت مردانه و نیکو سیرت بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۲۲). این پادشاهزادگان را کی بگرفته ام مردانی اند سخت مردانه و ارجمند و دانا و از ایشان می ترسم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۷). و این اردشیر سخت عاقل و شجاع و مردانه بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۰). ولید سخت چابک سوار بود و مردانه و صاحب قوت. (مجمل التواریخ). مردی درشت و مردانه بود. (مجمل التواریخ). سلطان الب ارسلان مردی سهمگن و مردانه بود. (راحةالصدور). سپه نیز با او تنی ده هزار خردمند و مردانه و مردکار.نظامی. غلامان مردانه دارد بسی نبیند ولی روی او هر کسی.نظامی. گه نا امیدی بجان باز کوش که مردانه را کس نمالید گوش.نظامی. من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش. مرتضی قلی خان شاملو (از تذکره نصرآبادی ص ۲۷). || چست. چابک. دلیر. ماهر: گرفتم که مردانه ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا.سعدی. او را از خواص و بطانه جاسوس مردانه در پی دشمن روان بودی. (ترجمه محاسن اصفهان ص ۹۵). || مرد: از کشتن ما ترا چه خیزد مردانه ز مرد خون نریزد.نظامی. و جوانی قوی و مردانه و بالیده شد. (تاریخ قم ص ۲۹۰). || شجاعانه. دلیرانه. با شجاعت از روی مردی : از این نکوتر و مردانه تر فراوان کرد به پای قلعهٔ غور و به کوه غرجستان.فرخی. یک چوبه تیر بر حلق وی زد و او بدان کشته شد... و یارانش حصار را بدادند و سبب آنهمه یک زخم مردانه بود. (تاریخ بیهقی ص ۱۰۹). منصوروار گر ببرندم به پای دار مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست.؟

کلمات هم‌قافیه با «مردانه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید