معنی مردافکن
4 بازدید
[ مَ اَ کَ ] (نف مرکب) که مرد را به زمین افکند. که مرد را به خاک اندازد: رایضان کرگان به زین آرند گر چه توسن بوند و مردافکن. فرخی (دیوان ص ۳۲۴). || پهلوان قوی پنجهٔ دلیر که مردان را در نبرد شکست دهد: تژاوم بود نام و مردافکنم سر شیر جنگی ز تن برکنم.فردوسی. پسند آمد و گفت اینت سپاه سواران مردافکن و رزمخواه.فردوسی. ز درگاه کاموس برخاست غو که او بود مردافکن و پیشرو. فردوسی (شاهنامه ج ۲ ص ۸۲۱). به لشکر چنین گفت قنطال روس که مردافکنان را چه باک از عروس.نظامی. || که مرد را سست کند و از پا درآورد: بفکن سپر چو تیغ برآهخت غره مشو به لابهٔ مردافکنش.ناصرخسرو. لیکن این نیست روا کز تو همی خواهد این تن کاهل بی حاصل مردافکن. ناصرخسرو. - می مردافکن؛ بادهٔ قوی و گیرنده، که می خواره را مست کند و از پا درآورد: چنین که جام می لعل اوست مردافکن در این زمانه کسی نیست مرد میدانش. سلمان. شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش که تا لختی برآسایم ز دنیا و شر و شورش. حافظ. در شیشهٔ گردون نیست کیفیت چشم او کاین بادهٔ مردافکن مینای دگر دارد. صائب (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «مردافکن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کن» برای سرودن شعر