معنی مرداس
5 بازدید
[ مِ ] (اِخ) نام پدر ضحاک. به روایت فردوسی مرداس نیکمردی بود به عهد جمشید در دشت سواران نیزه گذار (عربستان) که پسری زشت سیرت و ناپاک و میگسار و جهانجوی به نام ضحاک داشت : که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود.فردوسی. رجوع به یشتها ج ۱ ص ۱۸۸ و فرهنگ شاهنامه ص ۲۴۳ و حبیب السیر چ تهران ج ۱ ص ۶۴ و شاهنامه (داستان ضحاک) شود.[ مِ ] (اِخ) جدی جاهلی است و فرزندان او بطنی از بنی عوف بن سلیم از عدنانیه اند و مساکنشان میان قابس و بلدعناب است به مغرب. (الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن جدیربن عامربن عبیدبن کعب ربعی حنظلی تمیمی مکنی به ابوبلال (متوفی در ۶۱ هـ . ق.). وی را به نام مادرش مرداس بن ادیة نیز گفته اند. یکی از بزرگان خوارج و از خطبا و دلیران و پارسایان بود. با علی علیه السلام در صفین حضور داشت اما حکمیت را انکار کرد و نهروان را نیز دریافت. عبیداللََّه بن زیاد او را در کوفه زندانی کرد ولی از زندان رهایی یافت و با حدود سی مرد به آسک اهواز (میان رامهرمز و ارجان) رفت و خروج کرد. عبیداللََّه لشکری گران بر سر او فرستاد و گریزاندش. بار دیگر عبادبن علقمهٔ مازنی را بر او فرستاد روز آدینه ای تا نیمروز جنگ میان مرداس و عباد قائم بماند و در آن وقت دو گروه برای اقامهٔ نماز دست از جنگ کشیدند اما هنگامی که مرداس و یارانش به نماز ایستاده بودند عباد گرد آنان فرو گرفت و همگی را کشت و سر مرداس را نزد ابن زیاد فرستاد. (الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِ) آسیای دستی. دست آس . (ناظم الاطباء). دستاس. (دستور الاخوان). آس دست. (مهذب الاسماء). || (ع اِ) آلت الردس. وسیلهٔ کوفتن و صاف کردن زمین. (از المنجد) (از متن اللغة). سنگ کوب. (از منتهی الارب). || آن سنگ که در چاه افکنند تا معلوم شود در ته چاه آب هست یا نه. (از مهذب الاسماء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مِردَس. (اقرب الموارد) (متن اللغة). || سر. (منتهی الارب). رأس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مرداس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر