معنی مرجی
7 بازدید
[ مَ ] (اِ) به لهجهٔ طبری، عدس. مرجمک. (یادداشت مؤلف).[ مَ جی ی ] (ع ص) جنبان. مضطرب. (ناظم الاطباء).[ مُ جی ی ] (ص نسبی) مرجی ء. منسوب به گروه مرجئه. رجوع به مرجئة شود.[ مُ جی ی ] (ع ص) کسی که به تأخیر می اندازد کاری را که تعهد کرده است و درنگی می کند. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ارجاء. رجوع به ارجاء شود. || نزدیک به زادن رسیده. گویند: ناقة مرجی و کذا ناقة مرجیة. (ناظم الاطباء). آبستنی که زمان وضع حملش نزدیک شده است . نعت فاعلی است از ارجاء. رجوع به ارجاء شود.
کلمات همقافیه با «مرجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر