معنی مرثیه
5 بازدید
[ مَ یَ ] (از ع، اِمص) مرثیة. مرثیت. در عزای مرده گریستن و برشمردن اوصاف او. رجوع به مرثیة شود. || (اِمص، اِ) عزاداری. سوکواری. مرده ستائی. ذکر محامد و اوصاف مرده و ستایش او. نوحه سرائی در عزای کسی. مدیح مرده. شرح محاسن و ذکر خیر مرده. مرثیت.نیز رجوع به مرثیت شود: فرمود [ عضدالدوله ] تا وی را بردار کردند و با تبر و سنگ بکشتند و در مرثیهٔ وی این ابیات بگفتند. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۱). در مرثیه او قطعه ای گفت. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۱). عتبی رساله ای در مرثیه او انشاء کرده است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۱). آن شوخ به قتل من دلخسته کمر بست در مرثیه ام معنی باریک توان بست. طاهر غنی (آنندراج). || شعری که در سوک از دست رفته ای گویند. شعری که در عزای کسی گویند و در آن به محامد و صفات پسندیدهٔ وی اشاره کنند. رثاء. ج، مراثی : یکی از شعرای خراسان نیشابوری این مرثیه بگفت اندر مرگ وی. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۶). آورده سه بیت به تضمین ز شعر خویش در مرثیه به نام نریمان برآمده.خاقانی. مرثیهٔ همت است نقش خط سرنوشت ضابطهٔ آدم است سوک کرم داشتن. واله (از آنندراج). || روضه. (ناظم الاطباء). مراسم عزائی که به یاد شهیدان راه دین و بخصوص در ایام محرم و به یاد واقعهٔ کربلا برپا کنند. || اشعاری که در ذکر مصائب و شرح شهادت پیشوایان دین و بخصوص شهیدان کربلا سرایند و خوانند. نوحه. - مرثیه خواندن؛ نوحه و مراثی در مراسم عزاداری شهیدان کربلا به آهنگ خاص خواندن. - مرثیه ساختن؛ مرثیه سرودن. در عزای کسی شعر سرودن : مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لالنگی برم.مولوی. - مرثیه سرودن؛ در رثای از دست رفته ای شعر گفتن و مدیح او کردن. - || در شرح وقایع کربلا و در عزای بزرگان دین شعر مصیبت ساختن و خواندن. رجوع به مرثیه سرائی شود. - مرثیه گفتن؛ در عزای مرده ای شعر سرودن و محامد او بر شمردن : خواجه بونصر مشکان که این محتشم را به نشابور مرثیه گفت هم به هرات بمرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۱). و یکی از شعرای خراسان نیشابوری این مرثیه بگفت اندرمرگ وی. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۶).
کلمات همقافیه با «مرثیه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یه» برای سرودن شعر