معنی مرتهن
6 بازدید
[ مُ تَ هَ ] (ع ص) رهن. (متن اللغة). رهین. گروی. (منتهی الارب). به گرو گرفته شده. مقید. در گرو. گروگان. در بند گرو کرده : ای به همه خوبی و نیکی سزا ای به هوای تو جهان مرتهن.فرخی. ذاکر فضل تو و مرتهن بَرّ تواند چه طرازی به طراز و چه حجازی به حجاز. منوچهری. برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن. منوچهری. بی هنر با مال و با شاهی نباشد نیک بخت با هنر هرگز به محنت در نماند مرتهن. ناصرخسرو. اوباش آفرینش و حشو طبیعت اند کالا به دست حرص و حسد مرتهن نیند. خاقانی. || کسی یا چیزی که وابسته به چیزی یا دربند امری باشد. (فرهنگ فارسی معین). مقید به امری. (از اقرب الموارد). رجوع به معنی بعدی شود. || مشغول. متعهد. مقید. مقابل رها و فارغ : به آزاد مردی و آزادگی تو کس دیده ای در خور خویشتن از آزادگان هر که او بیشتر به شکر تو دارد زبان مرتهن.فرخی. به فضل تو گویندگان متفق به شکر تو آزادگان مرتهن.فرخی. ز آزادگی نمودن و کردارهای نیک آزادگان به شکر تو گشتند مرتهن.فرخی. سرهنگان سلطان به سوابق او معترف بودند و به شکر او مرتهن. (گلستان).[ مُ تَ هِ ] (ع ص) آن که به رهن می گیرد. (از متن اللغة). آخذالرهن. (از اقرب الموارد). گرو گیرنده. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (آنندراج). رهن ستاننده. (فرهنگ فارسی معین). نعت فاعلی است از ارتهان. رجوع به ارتهان شود. || گرودهنده. (غیاث اللغات) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «مرتهن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هن» برای سرودن شعر