معنی مرتفع

معنی مرتفع

6 بازدید
[ مُ تَ فَ ] (ع ص) برداشته شده. (غیاث اللغات). برشده. بررفته. (یادداشت مرحوم دهخدا). بلند کرده شده. برافراشته. بالا برده شده : نیت غزوی دیگر کرد که اعلام اسلام بدان مرتفع گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۳). || برطرف کرده. از بین برده. (فرهنگ فارسی معین). منتفی کرده شده. از بین برداشته. بر طرف شده . نعت است از ارتفاع. رجوع به ارتفاع شود. || گرانبها. قیمتی . (فرهنگ فارسی معین). گران قیمت. اعلا: از وی [ دمیره در مصر ] جامه های کتان خیزد مرتفع و با قیمت. (حدود العالم). از بصره نعلین خیزد و فوطه های نیک و جامه های کتان و خیش مرتفع. (حدود العالم). پس از آنجا سوی المعتز باللّه هدیه فرستاد مرکبان نیکو و بازان شکاری و جامه های مرتفع و مشک و کافور. (تاریخ سیستان). خواجه خلعت بپوشید... قبای سقلاطون بغدادی بود... و عمامه ای قصب بزرگ اما بغایت باریک و مرتفع. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۰). هفت فرجی برآوردند یکی از آن دیبای سیاه و دیگر از هر جنس و جامهای بغدادی مرتفع. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۸). پنجاه پارچهٔ نابریده مرتفع... (تاریخ بیهقی ص ۴۴). مرتفع جامه های قیمت مند بیشتر ز آنکه گفت شاید چند.نظامی. و انواع دیباج و سقلاطون مرتفع و شراب گران قیمت. (تاریخ طبرستان، از فرهنگ فارسی معین). || بلند. رفیع. برافراشته : چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست.سعدی. - مرتفع شدن؛ مرتفع گشتن. مرتفع گردیدن. منتفی شدن. برطرف شدن. زایل گشتن. برخاستن : تا رسوم جور و بیداد بکلی مرتفع گردد. (ظفرنامهٔ یزدی). - || برافراشته گشتن. رفعت یافتن. بلند شدن : اعلام اسلام بدان مرتفع گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۳). بر سریر مملکت استقرار یافت و رایت دولت او مرتفع شد. (لباب الالباب، فرهنگ فارسی معین). - || بلند بنا شدن. (فرهنگ فارسی معین). - مرتفع ساختن و مرتفع کردن؛ برطرف کردن. از بین بردن. (فرهنگ فارسی معین): گر مزاج فاسدش گردد مؤثر در عدد مرتفع سازد فسادش صحت نصف از چهار. وحشی (فرهنگ فارسی معین). - || برافراشتن؛ بلند کردن. (فرهنگ فارسی معین). - || بلند بنا کردن. (فرهنگ فارسی معین).
[ مُ تَ فِ ] (ع ص) بلند شونده. (غیاث اللغات) (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین). بالا رونده. (فرهنگ فارسی معین). || بلند. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بلند کرده شده. برافراخته شده. (ناظم الاطباء). رجوع به مرتَفَع شود. || از جای بیرون شونده. (غیاث اللغات) (آنندراج).از جای بیرون شده. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی بعدی شود. || رفع شده. برطرف گشته. (ناظم الاطباء). رجوع به مرتفَع شود. || با خصم نزدیک حاکم رفته. (ناظم الاطباء). رجوع به ترافع و مرافعة شود. || (اِ) پشته. تپه. رجوع به مرتفعات شود.

کلمات هم‌قافیه با «مرتفع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید