معنی مرتسم
8 بازدید
[ مُ تَ سَ ] (ع ص) امتثال شده . مطاع. اطاعت شده : نایب یزدان بحق گرنه توئی پس چراست حکم تو چون حکم حق نزد بشر مرتسم. خاقانی. || مرسوم. (فرهنگ فارسی معین). متبع. رجوع به معنی قبلی و نیز رجوع به معنی بعدی شود: شکل شاگرد غلامانه مکن گر چه این قاعدهٔ مرتسم است.خاقانی. || مهر شده. ممهور. ارتسم، ختم الدن بالروسم. (متن اللغة). رجوع به ارتسام شود. || منقش. نگارین شده. || زردوزی شده. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || مکتوب. مسطور. منقوش. رسم شده. ترسیم شده. نگاشته . رجوع به مرتسم در سطور ذیل شود. - مرتسم شدن؛ نقش گشتن و ترسیم شدن. مرکوز گشتن : تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عیب و هنر شعر بر صحیفهٔ خرد او منقش گردد. (چهار مقالهٔ عروضی، از فرهنگ فارسی معین). - مرتسم کردن؛ رسم کردن. نقش کردن. نگاشتن.[ مُ تَ سِ ] (ع ص) فرمان برنده. (آنندراج). مطیع و فرمانبردار هر قاعده و قانونی. (ناظم الاطباء). امتثال کننده. اطاعت کننده. نعت فاعلی است از ارتسام به معنی امتثال. || گویندهٔ کلمهٔ تکبیر و اللََّه اکبر. (ناظم الاطباء). تکبیر گوینده و تعویذ و دعا خواننده. رجوع به ارتسام شود. || نقش گیرنده. (غیاث اللغات) (آنندراج). نقش پذیر. رجوع به ارتسام شود. || منقوش. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به مرتسَم شود. || متدین و دین دار. رجوع به معنی دوم این واژه شود. || با عزت و بزرگوار و مغرور و متکبر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مرتسم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سم» برای سرودن شعر