معنی واژه مرتج
7 بازدید
[ مَ تَ ] (معرب، اِ) مردارسنگ. معرب مرده است، والوجه ضم میمه. (از منتهی الارب). مرداسنج. (متن اللغة) (المعرب جوالیقی ص ۳۱۷). مرتک. مردار سنگ. ج، مراتج. (مهذب الاسماء). رجوع به مُرتَج و مرداسنگ و مردارسنگ شود.[ مُ تَ ] (ع ص) در بسته. دری که آن را محکم بسته باشند. (از اقرب الموارد). نعت است از ارتاج. رجوع به ارتاج شود. || پر سبزه و گیاه. مکان مرتج و أرض مرتجة؛ کثیرةالنبات. (از اقرب الموارد). || عاجز در سخن گفتن . (ناظم الاطباء). رجوع به مرتج شود. || مردارسنگ. معرب مرده است . (از منتهی الارب). و رجوع به مَرتَج شود.[ مُ تَ ج ج ] (ع ص) لرزنده. دریای موج زننده. (آنندراج). مضطرب. لرزان. خشمناک . (ناظم الاطباء).