معنی مرام
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) (از «ر و م») مراد. مطلب. (غیاث اللغات). منظور. مقصود. مطلوب. آرزو. (یادداشت مؤلف). خواهش. اراده. نیت. عزم. آهنگ. (ناظم الاطباء) ج، مرامات : گر بپرسد عقل چون باشد مرام گو چنانکه تو ندانی والسلام.مولوی. - بر وفق مرام؛ چنانکه مطلوب است. به دلخواه. موافق آرزو. به کام دل : مهام آنجا را بر وفق مرام انجام دهد. (مجمل التواریخ گلستانه، از فرهنگ فارسی معین). خواست به میل دل و وفق مرام روز خوش خویش رساند به شام.ایرج میرزا. - حسب المرام؛ بنا بر میل و خواهش. (ناظم الاطباء). - مقضی المرام؛ کامروا. (یادداشت مؤلف). || مسلک سیاسی. (یادداشت مؤلف). خط مشی سیاسی. اصول و اهدافی که سبب تشکیل یک حزب یا جمعیت سیاسی است و مورد نظر افراد و اعضاء آن حزب و جمعیت و گروه. || جای جستن. (منتهی الارب). مطلب. (متن اللغة) (از اقرب الموارد). گویند: هو ثبت المقام بعیدالمرام. (اقرب الموارد). || (مص) خواستن و جستن. (منتهی الارب). جستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طلب کردن چیزی را. (از متن اللغة). قصد. (غیاث اللغات از قاموس). قصد چیزی کردن. رامه روماً و مراماً؛ اراده. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مرام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر