معنی مراقی
7 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) مدارج. نردبامها. جِ مرقات. رجوع به مرقاة و مرقات شود: پادشاه از راه یسار عزم ذروهٔ اعلی کرد و مطالعهٔ مداخل و مخارج و مشاهدهٔ مراقی و معارج آن واجب فرمود. (جهانگشای جوینی). عقاب را در مراقی آن عقاب بال گسسته گشتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۸).[ مُ / مُ قی ی ] (ص نسبی) منسوب است به مراقیة که از بلاد الموت می باشد. (از الانساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «مراقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر