معنی مراعی
4 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) سبزه زارها که ستوران را در آن چرانند. (غیاث اللغات). جِ مَرعی ََ. (دستورالاخوان). رجوع به مرعی شود: احوال مراعی و شکارگاهها ببین. (سیاستنامه از فرهنگ فارسی معین). که مراعی مساعی و مسارح مناجح عالمیان به قطار امطار این علوم سیراب می گردد. (تاریخ بیهق ص ۴). || چرانیده شدگان. || رعایت ها. (غیاث اللغات). || در اصطلاح مالیه، مالیات مرتع. (فرهنگ فارسی معین). || مالیاتی که بابت میش ها و بزهای شیرده پرداخته می شود. (فرهنگ فارسی معین).[ مُ ] (ع ص) نگهبانی کننده. رعایت کننده. (غیاث اللغات) (آنندراج). حارس. نگهبان. حافظ. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از مراعات. رجوع به مراعات و مراعاة شود: آواز ناعی به سمع آن شاه مراعی رسید. (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین). هر دو رکنند راعی دل من عمران بین مراعی عمار.خاقانی. || بیننده. ناظر. رجوع به مراعاة شود. || دستگیر. مددکار. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. || چراننده. (غیاث اللغات). رجوع به مراعات شود.
کلمات همقافیه با «مراعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر