معنی مرار
4 بازدید
[ مَ ] (اِ) نوعی از بادآورد و شکاعی باشد که به عربی شوکةالبیضاء خوانند و آن هم بوتهٔ خاری است سفید که در خاصیت کار بادآورد می کند. (برهان قاطع). رجوع به مُرار شود. || (ع اِ) نوعی ریسمان. || جِ مِرَّة است. رجوع به مرة به معنی خلط و مرار اصفر و مرار اسود و نیز رجوع به مِرار شود. || جِ مریر. (ناظم الاطباء).[ مِ ] (ع اِ) جِ مِرَّة. (دستورالاخوان) (اقرب الموارد). || جِ مِرَّة. (اقرب الموارد). به معنی بارها و دفعات و کرات و مرات. رجوع به مِراراً شود. || (مص) کشیده شدن. (از منتهی الارب). ممارة. (اقرب الموارد). رجوع به ممارة شود.[ مُ ] (ع اِ) نوعی از درخت تلخ است و آن نیکوترین و افضل علفهاست و هرگاه شتر آن را بخورد لبهای او برگردد و دندان آشکار شود. (از منتهی الارب) (از آنندراج). درخت تلخ. شتوه. (السامی). یکی از گونه های شنگ است. (فرهنگ فارسی معین). اسم عربی خاری است که در اواخر بهار به هم می رسد و در مصر می روید و دریه نامند برگش مانند برگ چغندر و مایل به سیاهی ملاصق زمین، و در تابستان مانند درخت شعبها از یک بیخ می روید و شبیه به شکاعی می شود و در آن تخمی مانند تخم کافشه و بسیار تلخ، و قوتش تا چهار سال باقی است و ساق او را پوست بازکرده می خورند و منبتش میان زراعات و جای نمناک است و چون شتر را فربه می کند لذا شوک الجمال نیز نامند و در حرارت معتدل و در سیم خشک و نایب مناب عصی الراعی و شکاعی و مدر بول، و آب او مفتح سدد و جهت ضعف جگر و علل قصبه ریه و تب های کهنه و جرب و حکه و درد پهلوی مزمن... نافع است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). - آکل المرار؛ جد امرءالقیس را گویند بدان جهت که چون شتر مرارخورده لبهائی برگشته داشت و دندان هائی نمایان. رجوع به منتهی الارب و اقرب الموارد شود. - ثنیةالمرار؛ جائی در حدیبیة که حضرت پیامبر اسلام در آنجا فرودآمد. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مرار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر