معنی مرادی
4 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) جِ مِرْدی ََ. (منتهی الارب). رجوع به مِردی ََ شود. || جِ مرداء. (متن اللغة). رجوع به مِرداء شود.[ مَ ] (ع اِ) قوائم الابل والفیل و الخیل. (اقرب الموارد). سپل شتر و پیل. (ناظم الاطباء). || ازارها و شلوارها. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مردی شود.[ مَ دی ی ] (ع اِ) جِ مُردیّ. (از اقرب الموارد). رجوع به مُردیّ شود.[ مُ ] (ص نسبی) منسوب به مراد. موافق میل و خواهش. ارادی و اختیاری و معنوی و مجازی و به طور استعاره. (ناظم الاطباء). شاهدی برای این معانی به دست نیامد. کلمهٔ مرادی در ترکیب نامرادی ذیل مراد آمده است. رجوع به مراد شود. || (اِ) پول خرد و کوچک. (ناظم الاطباء).[ مُ دی ی ] (ع اِ) جِ مُردیّ. (ناظم الاطباء). رجوع به مردی شود. || (ص نسبی) ارادی. اختیاری. (ناظم الاطباء). رجوع به مراد شود.[ مُ ] (اِخ) دهی است از دهستان کرانی شهرستان بیجار؛ در ۱۸هزارگزی جنوب شرقی حسن آباد سوگند و ۳هزارگزی جنوب راه هشتادجفت به حسن آباد، در منطقهٔ کوهستانی سردسیری واقع و دارای یکصد تن سکنه است. آبش از چشمه تأمین می شود و محصولش غلات و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالیچه و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ مُ ] (اِخ) دهی است از دهستان زاویهٔ بخش شوش شهرستان دزفول؛ در ۱۸ هزارگزی شمال شرقی شوش و ۳هزارگزی شرق راه آهن تهران به اهواز در دشت گرمسیری واقع و دارای ۲۵۰ تن سکنه است. آبش از رودخانهٔ دز تأمین می شود و محصولش غلات، برنج، کنجد و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ مُ ] (اِخ) محمدبن منصور ، مکنی به ابوجعفر از متکلمین و فقهای زیدیه است او راست: کتاب التفسیر الکبیر، کتاب التفسیر الصغیر احمدبن عیسی، کتاب سیرة الائمة العادلة، رساله خطاب به حسن بن زید. (یادداشت مؤلف از ابن ندیم).[ مُ ] (اِخ) محمدبن محمد ، مکنی به ابوالحسن، شاعری بخارائی عهد سامانیان است. رودکی در مرگ او گوید: مرد مرادی نه همانا که مرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد. و این شعر در فرهنگها به نام او آمده است: آن سرخ عمامه بر سر او چون آژخ زشت بر سر کیر. (از یادداشت مؤلف).[ مُ ] (اِخ) تخلص شعری سلطان مرادبن محمد ثالث است، او را دیوانی است ترکی. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مرادی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر