معنی مرادفة
6 بازدید
[ مُ دَ فَ ] (ع مص) ردیف شدن کسی را. (زوزنی). ردیف کسی سوار شدن. برترک اسب کسی نشستن. (فرهنگ فارسی معین). || از پس کسی رفتن پیوسته. (فرهنگ فارسی معین). || کسی را یاری دادن. (زوزنی، از یادداشت مؤلف). || قبول کردن ردیف را. (ناظم الاطباء). || برنشستن ملخ نر بر ماده و ملخ سومی بر آن دو. مرادفةالجراد. (از منتهی الارب). || مرادفةالملوک، هم ردف پادشاهان. (ناظم الاطباء). ردف شاهان بودن. (از اقرب الموارد). رجوع به ردف و نیز رجوع به ردافت شود. || در اصطلاح احکام نجوم، راجع شدن کوکبی در عقب کوکب راجعی. (یادداشت مؤلف). اتصال بود به رجعت، چنانکه سفلی راجع بپیوندد بر علوی راجع و از بهرآنکه حال هر دو یکسان است رد نبود میان ایشان وگر میان ایشان قبول اوفتد، دلالت کند بر نیکو شدن کارهای تباه شده. (التفهیم ص ۴۹۶ از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «مرادفة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فة» برای سرودن شعر