معنی مرء
6 بازدید
[ مَ رء ] (ع اِ) مرد. (ترجمان علامه جرجانی) (منتهی الارب). مرد. مقابل زن. || انسان. (اقرب الموارد). نوع انسانی. (ناظم الاطباء). بر انسان اعم از مرد یا زن نیز اطلاق شود. (از متن اللغة): گفت پیغمبر به تمییز کسان مرء مخفی لدی طی اللسان.مولوی. || گرگ. (منتهی الارب). ذئب. (اقرب الموارد). || اطعام و ولیمه به مناسبت اتمام ساختمانی یا ازدواجی. (از متن اللغة). || (مص) خوردن. (از منتهی الارب). طعام خوردن. (از اقرب الموارد). مرائة. چشیدن و خوردن طعام را. || در شکل و در طرز سخن گفتن شبیه زن شدن. (از متن اللغة). رجوع به مَرَءْ شود. || گاییدن. (منتهی الارب): مرأ؛ تغشی امرأته. (متن اللغة).[ مَ رَءْ ] (ع مص) با زن مانستن در هیأت یا کلام. (منتهی الارب). به زنان شبیه گشتن در شکل و هیأت یا طرز سخن گفتن و کلام. (از اقرب الموارد). || خوشگوار یافتن طعام را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مرائة. رجوع به مرائة شود.
کلمات همقافیه با «مرء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رء» برای سرودن شعر