معنی مذیل
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) بسیار تفته و بی قرار. (منتهی الارب). مریضی که قرار و آرام ندارد و ضعیف است. (از اقرب الموارد). رجوع به مذل و مذال شود. || فاش کنندهٔ راز. (منتهی الارب). مفشی سر. (اقرب الموارد). رجوع به مذل شود. || سست. (منتهی الارب): مذل رجله؛ خدرت و فی الاساس: امذلت مفاصله امذالاً؛ فترت. || سمیح. بخشنده. (از اقرب الموارد). رجوع به مذل و مذال شود. || (اِ) نرم آهن. (منتهی الارب) (از متن اللغة). حدیدالانثی. (اقرب الموارد).[ مُ ذَیْ یَ ] (ع ص) درازدامن: رداء مذیل؛ چادر درازدامان. (از منتهی الارب). با دامن بلند. (یادداشت مؤلف). طویل الذیل. (اقرب الموارد) (از متن اللغة). || کتاب ذیل و تذییل نوشته. (یادداشت مؤلف). کتابی که اضافی بر آنچه در متن دارد مطالبی در ذیلش نوشته شده باشد. (از اقرب الموارد). ذیل نبشته. || آنکه در بادروزه دارد خود را. (منتهی الارب). بادروزه پوش. بذاله پوش. (یادداشت مؤلف). || آنکه کار نفس خود، خود کند. (از منتهی الارب). آنکه خود کار خود کند نه خادمی و خادمه ای. (یادداشت مؤلف). متبذل. (اقرب الموارد) (متن اللغة). مُذیل. متذیل. (متن اللغة).
کلمات همقافیه با «مذیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر