معنی مذکی
5 بازدید
[ مُ ] (ع ص) برافروزندهٔ آتش. (آنندراج). نعت فاعلی است از اذکاء به معنی برافروختن آتش. رجوع به اذکاء شود. || دیده بان برگمارنده. (آنندراج). آنکه دیده بان و جاسوس برمی گمارد. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از اذکاء. اذکی علیه العیون؛ ارسل علیه الطلائع. (اقرب الموارد). رجوع به اذکاء شود. || فرس مُذْکٍ؛ اسب از شش سال درگذشته. (ناظم الاطباء). رجوع به مُذَکّی شود.[ مُ ذَکْ کا ] (ع ص) بسمل. گلو بریده شده. (غیاث اللغات از منتخب اللغة و شرح نصاب) (آنندراج). نعت مفعولی است از تذکیه به معنی ذبح کردن. رجوع به تذکیه شود.[ مُ ذَکْ کی ] (ع ص) فرس مذکی؛ اسب دندان همه بیرون آمده. (از مهذب الاسماء). اسبی که از قروح آن یعنی برآمدن همهٔ دندانهایش، یک یا دو سال گذشته باشد. (از متن اللغة). المذاکی و المذکیات؛ اسبی که به سن کمال و کمال قوت رسیده است، واحد آن مُذْکٍ و مُذَکٍّ است. (از اقرب الموارد): و چون دندان سداسهٔ او [ بچه اسب ] بیفتد... گویند قارح عام و قارح عامین تا هشت سال و پس آن را مذکی گویند، والجمع: مذاکی. (تاریخ قم ص ۱۷۸). ج، مذاکی و مذکیات. || فرس مُذَکٍّ، اسب از میانه مال در گذشته. ج، مَذاکی، مُذَکّیات. (منتهی الارب). || بُرندهٔ گلوی گوسفند و جز آن. (از منتهی الارب). رجوع به تذکیة شود. || مسنّ از ذوات الحافر یا از هر چیز. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «مذکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر