معنی مذود
4 بازدید
[ مِ ذْ وَ ] (ع اِ) زبان. (مهذب الاسماء) (از بحر الجواهر) (منتهی الارب). لسان. (متن اللغة) (اقرب الموارد). قال: و یبلغ ما لایبلغ السیف مذودی؛ ای لسانی. (اقرب الموارد). || مطرد. (یادداشت مؤلف از مستدرک تاج العروس ذیل ذود) (از اقرب الموارد). نیزهٔ خرد. آلت طرد و دفع. رجوع به معنی بعدی شود. || شاخ گاو. مذودالثور. (از متن اللغة) (از منتهی الارب). مذود؛ المطرد، یقال: الثور یذود عن نفسه بمذوده؛ ای بقرنه، والفارس بمذوده؛ ای بمطرده. (اقرب الموارد). || معلف چارپایان. (متن اللغة). معتلف دابة. (اقرب الموارد). جای علف ستور و علفدان. (منتهی الارب). آخر. (یادداشت مؤلف). جای علوفه خوردن حیوانات.[ مُ ذَوْ وِ ] (ع ص) راننده و دورکننده. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از تذوید، به معنی طرد کردن و دفع کردن و راندن. رجوع به تذوید شود.
کلمات همقافیه با «مذود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر