معنی مذوب
4 بازدید
[ مِ ذْ وَ ] (ع اِ) آن دیگ که بر آن روغن گدازند و جز آن. (از مهذب الاسماء). ظرفی که در آن چیزی ذوب کنند. (از متن اللغة). || روغن داغ. (منتهی الارب) (آنندراج). || مایذاب من الشمع؛ آنچه ذوب گردد از شمع. (از اقرب الموارد). || چمچه. (ناظم الاطباء). رجوع به مذوبة شود.[ مُ ذَوْ وَ ] (ع ص) گداخته شده. آب شده. (ناظم الاطباء). نعت مفعولی است از تذویب. رجوع به تذویب شود.[ مُ ذَوْ وِ ] (ع ص) آنکه ذوابة و چتر و گیسو برای کودک می سازد و آن را می آراید و زینت می کند. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از تذویب به معنی ذوابة ساختن. رجوع به تذویب شود.
کلمات همقافیه با «مذوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر