معنی مذمر
5 بازدید
[ مُ ذَمْ مَ ] (ع اِ) پس سر و گردن تا بن گوش. (منتهی الارب). کتف تا بناگوش. (بحر الجواهر، از یادداشت مؤلف). قفا، یا دو استخوان اصلی پشت سر یعنی ذفری، یا کاهل و عنق و اطراف آن تا ذفری. (از متن اللغة). کاهل و عنق و آنچه گرد آن است تا ذفری. (از اقرب الموارد). جای دوش و گردن از مردم و جای پس سر اسب. (از مهذب الاسماء). || چون کاری به شدت و سختی رسد گویند: بلغ المذمر. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از منتهی الارب).[ مُ ذَمْ مِ ] (ع ص) کسی که دست خود را در فرج شتر آبستن کند تا بداند که بچهٔ وی نر است یا ماده. (منتهی الارب) (از مهذب الاسماء) (از متن اللغة). نعت فاعلی است از تذمیر. رجوع به تذمیر شود. || آنکه کمک می کند در زادن شتر. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از تذمیر. رجوع به تذمیر شود.
کلمات همقافیه با «مذمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر