معنی مذم
6 بازدید
[ مُ ذِم م ] (ع ص) مُذَمّ. آنکه حرکت ندارد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شی ء مذم؛ چیز معیب. (منتهی الارب) (از متن اللغة). امر مذم؛ معیب. (اقرب الموارد). معیوب و زیان رسیده. || کسی که فرومایه و خوار و سفله و پست و حقیر و دون باشد. || تباه. فاسد. بی قدر. بی اعتبار. نکوهیده. (ناظم الاطباء). || نکوهیده یابنده کسی را و خوارمندنماینده. (آنندراج). عیب کننده. (فرهنگ خطی): اَذَمَّهُ؛ وَجَده مذموماً. (اقرب الموارد). رجوع به اذمام شود. || کاری کننده که به سبب آن سزاوار نکوهش گردد. (آنندراج). رجوع به اذمام شود. || زینهارگیرنده. (آنندراج): اذم علیه؛ اخذ له الذمة. (اقرب الموارد). رجوع به اذمام شود.[ مِ ذَم م ] (ع ص) آنکه حرکت ندارد و جنبش نتواند. (منتهی الارب). مُذِمّ. رجوع به مذم شود.
کلمات همقافیه با «مذم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذم» برای سرودن شعر