معنی مذعن
6 بازدید
[ مُ عِ ] (ع ص) معترف. مقر. خستو. (یادداشت مؤلف). اقرارکننده به حق کسی. (از اقرب الموارد). گردن نهنده به حق کسی. (از متن اللغة). نعت فاعلی است از اذعان. رجوع به اذعان شود. - مذعن شدن؛ مقر شدن. معترف گشتن. اقرار آوردن. || منقاد. خاضع. مذعان. (از متن اللغة). که بشتابد در اطاعت و خضوع کند و ذلت نماید و انقیاد آرد. (از اقرب الموارد). مطیع :
کلمات همقافیه با «مذعن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عن» برای سرودن شعر