معنی مذاب
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) (از «ذ و ب») گداخته. آب شده. مایع گشته. (ناظم الاطباء). رجوع به مُذاب شود.[ مُ ] (ع ص) (از «ذوب») گداخته. (دستورالاخوان) (زمخشری) (برهان قاطع). گداخته شده. (غیاث اللغات). آب شده. مایع گشته. (ناظم الاطباء). نعت مفعولی از اِذابة. ذوب شده : دولت میر قوی باد و تن میر قوی بر کف میر می سرخ چو یاقوت مذاب. فرخی. به کنیت ملک الشرق کآسمانش نوشت به سکهٔ رخ خورشید بر به زر مذاب. خاقانی. دوش ز نوزادگان دعوت نو ساخت باغ مجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب.خاقانی. عاشق صادق به زخم دوست نمیرد زهر مذابم بده که ماء معین است.سعدی. به هوای لب شیرین دهنان چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده.حافظ.
کلمات همقافیه با «مذاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر