معنی مدیح

معنی مدیح

6 بازدید
[ مَ ] (ع اِمص، اِ) آنچه بدان کسی را بستایند و مدح گویند از شعر و جز آن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). مدح. مدحت. ستایش. آفرین. مدیحه. سخنی -و غالباً شعری -که در توصیف و تحسین و تمجید ممدوحی گویند یا نویسند. ج، مدایح : گر مدیح و آفرین شاعران بودی دروغ شعر حسان بن ثابت کی شنیدی مصطفی. منوچهری. هر مدیحی که بجز بر کنیت و بر نام اوست خود نه پیوندش به یکدیگر فرازآید نه ساز. منوچهری. نه من نیز کمتر از این شاعرانم به باب مدیح و به باب معانی.منوچهری. گر طمع داری مدیح از من همی از مدیح من چرا گنگی و لال.ناصرخسرو. و گر چو عنبر بر آتشم بسوزی پاک مدیح یابی از من چو عود از عنبر. مسعودسعد. چو باده او را بردی بخواندی پیشش مدیح شاه جهان خسرو صغار و کبار. مسعودسعد. همه ساله معزی در مدیحت قلم چون حکم تو نفّاذ دارد.معزی. کافرم دان گر مدیح چون توئی بر امید سوزیان خواهم گزید.خاقانی. سراید نوای مدیح تو زهره ببین گیسوی زلف در چنگ بسته.خاقانی. تا به نوای مدیح وصف تو برداشتم رود رباب من است رودهٔ اهل ریا.خاقانی. || ممدوح. (فرهنگ فارسی معین): چند کردم مدح قوم مامضی ََ قصد من زآنها تو بودی ز اقتضا... بهر کتمان مدیح از نامحل حق نهاده ست این حکایات و مثل. مولوی (از فرهنگ فارسی معین). - مدیح آوردن؛ مدح کردن. مدیحه گفتن. ستودن : گر خسیسان را همی گوئی بلی باشد مدیح گر بخیلان را مدیح آری بلی باشد هجی. منوچهری. - || مدیحه عرضه کردن : آرم مدیح سوی تو ای درخور مدیح بر تو ثنا کنم همه ای درخور ثنا. مسعودسعد. - مدیح خواندن؛ مدح گفتن. ستودن : گر تو نخواهی مرا امیر ندانمْت وَرْت بخوانم مدیح مرد مدانم.ناصرخسرو. - || مدیحه خواندن : طاووس مدیح عنصری خوانَد دُرّاج مسمط منوچهری.منوچهری. - مدیح کردن؛ مدح کردن. ستودن. ستاییدن. - مدیح گفتن؛ مدح کردن. ستودن. ستاییدن. نیکوئیهای کسی برشمردن. محاسن ممدوح -اغلب در شعر- بازگفتن : من که مدیح امیر گویم بی طمْع میر چه دانم که باشد اندر دو جْهان. (از تاریخ بیهقی ص ۶۵۲). خدایگانا، شاها، مظفرا، ملکا ترا که تاند گفتن بحق مدیح و ثنا؟ مسعودسعد.

کلمات هم‌قافیه با «مدیح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید