معنی مدهدم
5 بازدید
[ مُ دَ دِ ] (ع ص) ویران سازنده و براندازنده. (از آنندراج) (ناظم الاطباء). هادم. (از متن اللغة). نعت فاعلی است از دهدمة. کسی که برگرداند بعض چیزی را بر بعض. (آنندراج): دهدم الشی ء؛ قلب بعضه علی بعض. (متن اللغة). رجوع به دهدمة شود. || شکننده. (ناظم الاطباء). درهم شکنندهٔ بناء. که بودی نطفهٔ مدفوق مدهوش.سعدی. خود نه زبان در دهان عارف مدهوش حمد و ثنا می کند که موی بر اعضاء. سعدی. میکشیم از قدح باده شراب موهوم چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم. حافظ. در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت جرعهٔ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز. حافظ. - مدهوش آمدن؛ از هوش رفتن. بی خود شدن : تا جمال تو بدیدم مست و مدهوشم آمدم عاشق لعل شکرپاش گهرپوش آمدم.عطار. - مدهوش افتادن؛ مدهوش شدن. (فرهنگ فارسی معین). بیهوش شدن. - مدهوش درافتادن؛ مدهوش شدن. (فرهنگ فارسی معین). از هوش رفتن : هیچ نگفتم و مدهوش درافتادم چون به هوش بازآمدم... (جوامع الحکایات از فرهنگ فارسی معین). - مدهوش شدن؛ بی خود شدن. از خود بی خود شدن : هوش من آن لبان نوش تو برد تا شدی دور من شدم مدهوش.بوالمثل. ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش وز عمر جهان بهرهٔ خود کرده فراموش. ناصرخسرو. - || بیهوش شدن : چون نامه به دستش رسید مدهوش شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۶). - || دهشت زده شدن. حیران شدن. (فرهنگ فارسی معین). - مدهوش کردن؛ بیهوش کردن. مست و بی خویشتن کردن. از خود بدر کردن. بی اختیار کردن : نه هر که طراز جامه بر دوش کند خود را ز شراب کبر مدهوش کند.سعدی. شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد.سعدی. گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند مدهوش.سعدی. - مدهوش گشتن؛ از هوش رفتن : به شمشیر مغزش همی کرد چاک [ مغز اژدها را ] همی دود زهرش برآمد ز خاک از آن دود آن زهر مدهوش گشت [ اسفندیار ] بیفتاد بر جای و بیهوش گشت.فردوسی. - || مبهوت شدن. حیرت زده و حیران گشتن :
کلمات همقافیه با «مدهدم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر