معنی مدقوق
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) کوفته شده. (غیاث اللغات). نرم کوفته شده. (ناظم الاطباء). خرد و شکسته شده. (از اقرب الموارد). آردشده. (یادداشت مؤلف). || مقروع. کوبیده. زده: دق الباب؛ قرعه. (اقرب الموارد). || لاغر و باریک کرده شده. (غیاث اللغات). لاغر. باریک. (فرهنگ فارسی معین). || در میان خاک افتاده شده. (ناظم الاطباء). || به تب دق مبتلاشده. (از اقرب الموارد). بیماری دق گرفته. مبتلا به دق. (یادداشت مؤلف). مسلول : اگر نسیم لطایف لهجهٔ درپاشش بر بیمار مدقوق وزد از دَق دق بازرهد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۴).
کلمات همقافیه با «مدقوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر